|
از هر دری سخن ... زندگی حادثه قشنگیه که فقط یه بار اتفاق می افته...
| ||
|
خیلی وقت میشه که به این وبلاگ نیومدم... قبلا برای ابراهیم اینجا می نوشتم....پسوردشو عوض نمی کنم.... نمی دونم... شاید الان که اسم ابراهیم رو اوردم یادم اومد که چه روزای قشنگی داشتیم... دوره ی اشنایی ما مثل نامزدی بود.... روز خرید نامزدی بهترین روز بود برام...کنار ابراهیم ارامش داشتم.... خیلی خوش گذشت...برام مهم نبود دیگه حلقه چطور باشه...خرید سریع تموم شد... با ابراهیم برگشتیم بروجرد... عالی بود.... بگذریم... به هم خورد.... اذیت شدم... ولی برگشتم....به زندگی... و روزهای سابق.... سخته.... الان هم هنوز اذیت می شم....هر روز یادش می افتم و گاهی گریه می کنم...نه برای داشتنش....برای روزهایی که از دست دادم.... و خیلی چیزای دیگه.... حتی دو روز پیش که بارون میومد زیر بارون اشکم دراومد...رفتم کنار خیابون که اس بدم بهش: شونه به شونه می رفتیم،منو تو تو جشن بارون حالا تو نیستی و خیسه چشای منو خیابون پشیمون شدم...همه چتر بالا سرشون بود و من وسط خیابون خیس بودم.... گذشت.... 2 روز بعد از روز نامزدی مادر یکی از شاگردام زنگ زد و برای برادرش خواستگاری کرد ولی بلافاصله جواب رد دادم...چون خیلی از من بزرگتر بود.... 11 سال... خیلی اصرار کرد.... روز بعدش رفتیم مشهد....سعی کردم خیلی بهم خوش بگذره.... بعدش مهرداد از من خواستگاری کرد....یه روز با هم رفتیم بیرون و میدون نواب با هم صحبت کردیم... خیلی چاق بود و جدی به نظر می رسید...7 سال از من بزرگتر بود.... پدرش فوت شده بود و مرد خود ساخته ای بود....منطقی و پرکار...از بعضی نظرا خوب بود.... ولی من میلی بهش نداشتم...چون عشقی بهش نداشتم...یه جورایی با ابراهیم مقایسه ش می کردم.... خدا خدا می کردم که از من بدش بیاد و دیگه سراغی نگیره....خونه شون توی فاز خودمون بود.... درامد و پستش از ابراهیم بالاتر بود و یه خونه بروجرد و یه خونه سازمانی هم دورود داشت.... 3 روز بعد اس داد که باز هم همدیگه رو ببینیم...وای من رفتم تهران خونه زهرا.... 3 هفته طول کشید و اون دورود مشغله ش زیاد شده بود ولی باپیام های چند روز یکبار سعی می کرد این رابطه رو نگه داره تا بتونه توی یه فرصت بیاد بروجرد و به قول خودش منو زیارت کنه...! روز 3 شنبه 3 اردیبهشت بود که دورود جلسه داشتیم....یکی از همکارام که تابه حال فقط اسمشو شنیده بودم و سرگروه فیزیک بود با هم همکلام شدیم برای جابه جایی که بیام بروجرد... روز بعد که من برای خرید رفته بودم همدان و توی اتاق پرو بودم زنگ زد و گفت که از اخلاق و منش من خیلی خوشش اومده و منو برای برادرزاده شوهرش که ارتشی و 2 سال از من بزرگتر بود خواستگاری کرد... خونواده شهاب همون روز زنگ زدن و پنج شنبه شهاب و مادر و خواهرش خونه ی ما بودن.... با شهاب صحبت کردم(توی اتاق خونه مون)...پسر خوبی به نظر میومد... چند روز بعد مجددا زنگ زدهن و 4 شنبه بعد مجددا توی اتاق منو شهاب 2 ساعت صحبت کردیم که اینبار برام یه دسته گل خوشگل هم آورده بود...از اشتباهی که روز خواستگاری با ابراهیم پیش اومد،هر 2 بار با شهاب از اول توی جلسه حضور داشتم ولی شهاب گل رو به مامان داد...ظاهرا از من خوشش اومده بود ...چون جلسه اول گفت که صداقتم کاملا مشخصه... چیزی که ابراهیم همیشه بهش شک داشت.... الان شهاب خوزستانه به خاطریک ماموریت....2 روز بعد از خواستگاری شهاب من یه اس به مهرداد دادم و جواب رد بهش دادم.... فکر نمی کردم مردی با اون شخصیت تا این حد منو دوست داشته باشه...وقتی دیدمش گفت خانم مهربونی هستین... خیلی شاکی و ناراحت شد و اس داد که شما همه ی شرایط و زوایای منو ندیدین...ولی من نمی تونستم هم زمان 2 خواستگار رو ببینم...به نظرم یه جور خیانت بود ...براش دلیل آوردم که اون براش خیلی چیزا مهمتر از ازدواجه ... و اصلا وقتی حتی برای حرف زدن با من نذاشته...بااس هاش خیلی تلاش کرد که از من مهلت بگیره ولی سعی کردم احساساتش رو ندید بگیرم تا مثل جریان ابراهیم نشه... سعی کردم توصیه ابراهیم رو گوش کنم و فقط به خواست خودم اهمیت بدم...دلم براش سوخت...شرایطش باعث شد که اینطوری شه...یاد خودم افتادم که چقدر به ابراهیم برای موندنش التماس کردم....مهرداد مستقیما گفت:که نمی خواد منو همینطوری از دست بده... ولی نمی دونست که من این مسیر وحشتناک رو 3 هفته قبل به انتها رسوندم.... آخرین تلاشش برای عوض کردن نظر من این بود که: خیلی سخته دلت به قلاب ماهیگیری گیر کنه که دلش ماهی نمی خواد.... فکر نمی کردم مهرداد اونطور آدم عاشق پیشه ای باشه...میدونستم آرومه و اهل گیاه و شعر و طبیعت.... الآن به شهاب و رابطه م باهاش فکر می کنم....خانواده مادریش خیلی بازن...به طوری که دختر خاله هاش جلوی شهاب بدون روسری ان و باهاش دست میدن...ولی شهاب میگه من متعصبم و دلم نمی خواد همسرم تا این حد باز باشه...از چادر بدش میاد...اهل نماز و این حرفا نبوده ولی بعد از اولین جلسه دیدارش با من نماز خوند و می گفت خیلی بهش چسبیده... منتظره که ماموریتش تموم شه و بیاد که بازم با هم حرف بزنیم... محل زندگی و مدل آرایش ولباس رو به عهده ی من گذاشته...اصلا برنامه ای برای حقوق من نداره و حق تصمیمگیری رو به خودم داده.. معیار اصلیش مستقل بودن منه.... و آدم ساکت و آرومیه...خیلی زبله....و اهل مسافرت و خوشگذرونی... الآن 2 هفته ای هست که کلاس خیاطی میرم...خیلی خوش میگذره توی کلاس... استادمون میگفت طراحی لباست عالیه... بیشتر هم واسه همین رفتم کلاس...چون مدل های قشنگی رو می تونم طراحی کنم که توی بازار نیست... ویه دلیلم هم این بود که بتونم حس تنوع طلبی ابراهیم رو ارضا کنم.... هفته ی بعد نوبت دندان پزشکی دارم...یه کم چاق شدم که از نظر همکارام محسوس بود... عادت کردم به آرایش و تیپ زدن... به نسبت قبل آرایشم ماهرانه تره و نمی تونم بیشتر از 3 روز با یه مدل لباس برم آموزشگاه.... سعی ام اینه که مسیر زندگیم به سمت عالی شدن بره...خصوصیت اخلاقی ای که دوست ندارم بذارم کنار... مثل تنبلی و بی حوصلگی...یکدندگی که از زمان ابراهیم داشتم روش کار می کردم ....بی خیال تر و مقید تر باشم ... و همه هنری رو یاد بگیرم تا بتونم برای همسر و فرزندم بهترین باشم....مخارج فروردین و اردیبهشتم رو هم یادداشت کردم که بدونم با حقوقم چکار کردم که اگه یکی مثل ابراهیم پیدا شد نگه که من به کسی باج می دادم....الآن هم باید برم الگو هامو بکشم و بعدش برم پارچه بخرم برای دامنم....اگه ابراهیم صبر میکرد و همه چیزم خراب نمی کرد الآن متوجه میشد که دوست داشتنش الکی نبود .... چون مطمئنم کسی دیگه محاله اندازه من اونو دوست داشته باشه....
[ پنجشنبه 19 اردیبهشت1392 ] [ 2:46 PM ] [ لیلی ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||